تبليغاتX
پرواز
پرواز
همیشه می گفتم نکنددیربیاید،حالامی گویم نکنددیربرسیم
قالب وبلاگ
[ دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 15:51 ] [ یاس کبود ] [ ]
اینک همه چیزدرمشت های توست

کافی ست بازش کنی

تاتمام دنیارا

باآنچه درون مشت هایت است

نورانی کنی

حتی این دل کوچک مرا

حکایت اینجاتمام نمی شود...

نه

اشتباه نکن!

قصه اتفاقاازاینجاشروع می شود

ازاینجابایدرفت

درست تاقله

حکایت اینجاتمام نمی شود...

تازه ازاینجاتومی فهمی

حتی صدای نبض گنجشک هارا

تازه ازاینجاشروع می شود

تمام زیبایی ها

***

تازه ازاینجاست که توفدامی کنی

زیباترین چیزی که داری

محبوبت را...

فدامی کنی برای حقیقتی که محبوب است

وازاینجاتازه می بینی

تمام زیبایی هارا...

اللهم عجل لولیک الفرج


*چشم مست ویاردلفریب ارزانی همین رنگ ولعاب ها

زیباترازاین هاحقیقت است

*ای کاش رنگ شهرمرابازی نمی داد

درجبهه یازهرامرابربادمی داد

*خوش آمدی

*خداحافظ

 

[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 10:22 ] [ یاس کبود ] [ ]
مردمن دست پرازآینه هاداشت ومی فهمیدم

مردمن یک سبدنوربه دل داشت ومی فهمیدم

 

مردمن یک شانه پرازسختی وتنهایی داشت

کوه باروتی ازالماس به گِل داشت ومی فهمیدم

 

یک شب انگاربه قصدسفری رفت ودلم یارش شد

موج هم قصدهبل داشت ومی فهمیدم

 

یک فرج دست محبت یه دلم خالی ماند

آه من ازسراندوه خجل داشت ومی فهمیدم

***

یک بغل قصدتماشای دلت داشتم و

بازهم ضربه ی ناکام ومی دانستم

دست دردست تقلای زمین داشتم و

بازهم قصه ی دریاست ومی دانستم

این همه کشف تلاطم به دلم داشتم و

آب همبازی دریاست ومی دانستم

...


۱)تقدیم به شانه های باسخاوتت که پایگاه اندوه من است

۲)تقدیم شعله هایی که صدبارسوختن راهم عبث نمی بیند...*دریادریا،انعکاس ماه...

[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 19:55 ] [ یاس کبود ] [ ]
این روزهاکه میروی!

آخراین راه که مرامیبری کجاست؟

هست آیانسیمی که مراعاشقانه

وخالصانه

ببوسد

هست آیادستی

که صادقانه

دست هایم رابفشارد

گرم!

دیگراین روزهاباورم نمیشود

امیدهست

اماتنهابخاطرباران

هنوزهم نفس می کشم

این روزهاکه میروی!

صدایم را

دعایم را

میرسانی

به نسیم

به باران

به لحظه عبورطراوت

این روزها که میروی!

روزی هم ازخانه محبوب عبورمی کنی؟

درحسرتم

درحسرت یک لحظه برای توبودن

فقط!

فقط!

این روزها که میروی!

قطارثانیه ها

هرلحظه پرازحرف هامیرسد

پرازناچاری ها

پرازبی قراری ها

من نمیخواهم سوارشوم

میخواهم خودم بروم

پیاده

باپاهای محبوب مدار

میدانم که میرسم

اما...

اللهم عجل لولیک الفرج

[ چهارشنبه هفتم دی 1390 ] [ 11:25 ] [ یاس کبود ] [ ]
توتلنگرلحظه های خاموشی هستی

باران من!

این روزها

وجودمن پرازحضورتوست

باآنکه خالی ازتمام موج های دریایم

اما حضورباران

رحمت خداست...

شایدتلاقی بحرومهتاب

باران بود

که نمی دانستیم....

حالا چگونه می شود

همیشه پشت ابرماند

تاباران ببارد

تاتصویرمهتاب توی دریانیافتد...

[ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ] [ 12:16 ] [ یاس کبود ] [ ]
این روزهابوی غروب که توی کوچی ها

دوان دوان سوی فردامی رود

دمادم یادتورازنده می کند

وآرام تجلی حضورت درقلبم

باتجسم ظهورت بهم می آمیزند

می دانم که این روزهابسیارنزدیکی

اللهم عجل لولیک الفرج

[ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ] [ 12:9 ] [ یاس کبود ] [ ]
وقتی صدای سکوتم عوض می شود

وقتی که رنگ نگاهم

یابارقه های باورم تغییر می کند

وقتی من اسیراین تلاطم دگرگونی هستم

رهایم مکن

اله من!

میخواهم درحجم حضورنورتوغرق شوم

میخواهم مرادرآغوش رحمانیتت غرق کنی

میخو اهم آنقدرتنگ مرادرآغوش بگیری

تاآرامش

آرامش ابدیت

درمن بیدارکنی

پروردگارا!

آنطورمراهدایت کن که هرگزازمسیرعبودیتت به بیراهه نروم...

اللهم عجل لولیک الفرج...

[ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ] [ 12:3 ] [ یاس کبود ] [ ]
سلام ای تجسم زیبایی

ای زیباترین

ای لطیف ترین

تمام بهترین هاازآن تو

تو‍‍پاک ترین ودلرباترین آفریده هستی

وقتی که ازمنشازیبایی هاسرچشمه می گیری

وقتی که تومیتوانی خلیفة الله باشی

وقتی که تمام آرزوی من تویی

وقتی که دست های کودکانه ات مراتاعرش میبرد

توکودکی هستی که پاکی ومعصومیت به توارزانی داده شده

بدرود....

[ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ] [ 11:26 ] [ یاس کبود ] [ ]
درست مثل باد

همه جا می پیچد

وبعد

آرام مینشیندروی شانه هایم

باورم راکمی قلقلک می دهد

وبعد

تمام حرف های ناتمام

...

[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 13:15 ] [ یاس کبود ] [ ]

می ترسم
آهسته می ترسم

آهسته مثل وقتی نم نم باران آرام می بارد

می ترسم

درست مثل وقتی نگاهت راازمن میگیری

مثل وقتی می روی ومی دانم زمان زیادی خواهدگذشت که برگردی

سکوت کردم

آهسته سکوت کردم

وقتی احساس کردم دست هایت دردست هایم

دیگرازآن من نیست

رهایش کردم

آرام سکوت کردم

تابروی

تابهترین باشی

تاهمان باشی که می خواهی

تاآرام باشی


من سکوت کردم

تورفتی

وتمام آینه های دلم شکست

تمام خانه ی دلم فروریخت

من سکوت کردم

وآرام درگورمدفون شدم

من سکوت کردم

من تمام شادیم را

به آرامشت

به پرواززیبایت

فروختم

من آرام درگورخفتم


بی آنکه من بخواهم آمد

آرام لحدرابرداشت

من هنوزدرسکوت توبودم

واودرسکوت من

ابراهیم آرام آرام سنگ هارادوباره چیدد

وباره ازآن خرابه دل ساخت

دوباره کعبه ساخت

دوباره حریم امن خدارابناکرد

یکباردیگربه من دل داد

بعد...

سکوت راشکست

ومن هنوزدرسکوت توبودم

واوآرام وصبور

تمام آینه های شکسته راشست

وبعد...

ازآینه ی حقیقت،حقیقت آینه رادرمن منعکس کرد

ومن هنوزدرسکوت...

دلی که دیگرآینه ای نداشت

وتوبعدازروزهالبخند...

ابراهیم یکباردیگرکعبه ساخت

یکباردیگردل داد

زندگی!

من غرق درسکوت

امااین بارازحیرانی...

تو،او،خدا!

من اینجاایستاده ام

جایی که تونیستی

جایی که تنهاجهادهست...

الههم عجل لولیک الفرج

[ شنبه سی ام مهر 1390 ] [ 11:22 ] [ یاس کبود ] [ ]
(حرف امروزمن)

امروزوقتی شروع کردم به نوشتن...

دلم لرزید!

اتفاقی نبود

توداشتی نگاهم می کردی

کسی تورونمیدید

فقط من

منم نمیدیدم

فقط حست می کردم

س.ک.و.ت!

بی واژه...!

 

یکی اون ورترهمه اش دادمیزد

من!

من!

چراتو؟

واضح تربگو

بیشتر!

نبود...

فکرنکرد....

نخندید...حتی!

سکوت!!!!

گاهی فکر

گاهی خیال

گاهی عبور

گاهی هدف

گاهی رسیدن

گاهی نرسیدن

همین جاشاید

کمی اون طرف تر

یه عالمه دارن باهمه حرف میزنن

ذهنم خیلی شلوغه

من دقیقا کجام؟

ردشدم؟

نه

نرسیدم؟

نمی دونم

این همه که حرف میزنن صدای خودم به گوشم نمیرسه

میشه یکم آروم تر؟

انگاریکی داره میرسه


*خیلی وقته منتظرم برگردی...فرض بگیرم من ناتوان شدم...توبیا!دوباره مشتاقم کن

میخوام بیام

*صدای نفس هات روامروزمی شنیدم پس چرافرارمیکنی...من دلم میخوادهمه چیزبشکنه...روشن بشه!آروم!

عشق حقیقته...امازندگی واقعیت

توحقیقت رودیدی،سعی کن واقعیت رولمس کنی،واقعیت زمینیه راحت به وقتش میتونی تودستات بگیری حرفی نیس

اماعشق حقیقته حتی نبایدبی پرده دیدصبرکن تابرسیم به آسمون

(برای تو)

*دارم عادت میکنم،به نگاهت،به مهربونیات،به صبرت

داری یواش یواش تودلم جابازمی کنی،امامطمئن باش عاشقت نمیشم،دوستت دارم!دلم برات تنگیده شده حس جدیدی که دوروزه احساسش میکنم...

*همه ی این قصه هاوقصیده هامال اینه که عاشق باشیم ولی باخداباشیم

همش ماله اینه که مقرب ترباشیم

وقتی میگیم سکوت کن

تقواپیشه کن

رضایت پدرومادرروداشته باش

وبعدرضایت...

قصه اینه که یه دل سنگ نداشته باشیم

قصیده اش ماله اینه که قلبمون گرم همیشه بتپه!

خدا!حکمتت رو،کرمت رو،رحمتت رو،مصلحتت رو

شکر!

اللهم عجل لولیک الفرج

الحمدلله!

[ دوشنبه هجدهم مهر 1390 ] [ 16:27 ] [ یاس کبود ] [ ]
این فصل های ناتمام را

همه را

دوباره ودوباره ودوباره ها خواندم

کسی انگارپشت تمام واژه های ایستاده است

اما نمیدانم چرا...

نمیادپیش

پیش نمی آید

این حرف هاراتمام نمیکند

این فصل هارابه آخرنمی رساند

شایدکتاب تمام این هفته هارابی جمعه دوس دارد

شایدحتی خودش درانتظاریک جمعه واقعیست

وشایدهم ...

شایدخودش کتابی داردکه آخرهمه قصیده هارادارد

همه غزل های هست ونیست را

نمیدانم ما منتظریم

یااومنتظراست

یاهمه مان منتظریم!

"اللهم عجل لولیک الفرج"


*سلام!

*یک باربه خاطربهار،یک باربه خاطرباران

*تونیستی،روزهای زیادی می گذردازرفتنت،اماصدای واژها واژه هایت هنوزدرگوشم صدامیکند،حرف های ناب توهنوزهم خوب است،هنوزهم قصه است..نمیدانم شایدازاول هم قصه بود،شایدماقصه ای رازندگی کردیم بی آنکه بدانیم؛بی آنکه بدانیم بازیگرداستانی شدیم که حکیمی خبیراورانوشته بودهم اوکه هرچیزرامیداند.

میدانم که این انتهای قصه ی مانیست،تماشاکن ببین کجای این عالم دوباره روبه روی هم ،کنارهم...نمیدانم خواهیم ایستادباهم.

کاراوبی حکمت نیست!

*تنهاپروای حضوراوست که این چنین آرامم میدارد.آرام باش بهترین!

*وقتی به تومی نگرم انگاربه افق های دوردریایی ژرف خیره شده ام،سال هاست که بادل من عجین شده ای...ساحل دلم پرازگام های توست...امااین محبت خداست که امتدادش راپوشانده است انتهایش رانمی بینم!

[ جمعه یکم مهر 1390 ] [ 8:46 ] [ یاس کبود ] [ ]

انتظار،واژه ای است که معنای یک قاموس درآن نهفته است.


انتظار،یعنی رویش بالهای پرواز برتن کبوتران ناز.


انتظار، یعنی نگاه عمیق آدمی به ساحت خورشید فروزان.


انتظار،یعنی در آمیختن با ذات نور و درآویختن با هرشیطان کور.


انتظار،یعنی فرا بردن دست یاری به سوی پروردگارو درخواست مصرانه برای دیدار یار.


انتظار،یعنی تقاضای وضعیتی مطلوب درسراسر گیتی.


انتظار،یعنی دل سپردن به روشنایی آب و آفتاب و آیینه.


انتظار،یعنی آماده شدن برای پرواز به آسمان پاکی و فضیلت.


انتظار،یعنی بیزاری جستن از هرچه زشتی و پلیدی و تاریکی.


انتظار،یعنی پیوستن به همه نیروهای معنویت گرا،در همه جا.


انتظار،یعنی جنگیدن با همه تباهی ها و صلح کردن باهمه معارف


ونیکی ها.


انتظار،یعنی قرارگرفتن در سپاه حق وبرائت ودوری جستن از لشکرباطل.


انتظار،یعنی زنده ماندن برای یاری کردن گل بی خزان و خورشید بی غروب 

  امام مهدی موعود(عج)


*برگرفته از:

http://www.montazermahdi.ir/index.php?newsid=62

[ شنبه پنجم شهریور 1390 ] [ 15:30 ] [ یاس کبود ] [ ]

[ جمعه چهارم شهریور 1390 ] [ 17:11 ] [ یاس کبود ] [ ]
این جای پا ی توکه روی دلم مانده است

این روزهاکه بی تو تمام می شوند

حالاکه این همه رفته ای

حالاکه اینقدرمرارانده ای

جای دست هایت روی دلم

دیه دارد!

ندارد...

وقتی که بادست هایت تمام بندهایم دلم راگشودی

وقتی که کلاف زندگیم شدی

وقتی تمام آنچه من است رابه خودپیچیدی

ومن هیچ نگفتم

قرارنبودبازش کنی این کلاف مهربانیت را

وقتی که گفتی برو

وقتی که رفتم

وقتی که کلاف مهربانیت راباز کردی

وقتی رفتی

جای بندبندهای کلافت راروی دلم دیدی؟!

دیدی چطورکبودش کردی؟!

پهلونبود

دل که بود

کبودیش دیه دارد...

طبق تمام ماده های جهان!

دلم دیه ات رامقررکرده

بودنت

خوشبخت بودنت

آزاد بودنت

...

دیگرچیزی نمانده است

امشب پرونده هایمان رامی بندد

تنهانرو!

راه خطرناک است!

...

وبعدش مولایمان تنهاست!

اللهم عجل لولیک الفرج!

[ سه شنبه یکم شهریور 1390 ] [ 21:42 ] [ یاس کبود ] [ ]
این ها حرف من است

حرف هیچ کس نیست

اصلاچطورمی شودحرف من حرف کس دیگری باشد

حرف من درون ذهن من است

حرف من درون ذهن هیچ کس نیست

اینجاآبادیست

اماخالی

گاهی جایی که آبادی نباشدتنهاست

ولی اینجاآباداست وخالیست

حرف هایم بوی نانمیدهد

بوی نامال خانه های کاهگلی آبادیست

اماهمه فکرمیکنندتوی واژ های من است

من واژه هایم راروزی چندبارغسل نورمی دهم

ولی بوی حرف هایم عوض نمی شود

هنوزهم بوی خانه های کاهگلی رامی دهد

شایدهم...

بوی خاک

بوی وقتی آب احساسم راروی خاک واژه هایم می پاشم

تمام کوچه های آبادی خاکیست

آب می پاشم مباداموعودحرف های ناگفته ازراه برسدوگردوخاک واژهابرخیزد

آب احساس را

ازچشمه ی دیده ام برمیدارم

درکوزه انتظار

وسرتاسرکوچه های حرف

 آب می پاشم

امروزجمعه است

چقدربوی باران می آید

دوای این بی قراری هارسیده است

سودای سفره ی رمضان است

که آرامَش می کند

این است که

آرامم

آرام

حتی بااینکه رحمت خداصلاح اوست

نه اجابت دعای من

اللهم عجل لولیک الفرج...

[ جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 ] [ 16:41 ] [ یاس کبود ] [ ]
پشت همه ی این تصویرهای شاد

شایدکسی ازعمق وجودش ضجه میزند

خدااااااااااااااااااااااااااا

میدانم که صدایم رامی شنوی

پس چرا...

این است که همیشه درانتظارسخاوتت مانده ایم

دراین شب میلاد

باشدکه کریمه ی اهل بیت نظری به رنج دست هایمان کنند

ومرهمی برزخم های دلمان بگذارند

اللهم عجل لولیک الفرج

[ دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 ] [ 19:16 ] [ یاس کبود ] [ ]

حضرت خدیجه

سلام بر تو اى مادر مؤمنان، سلام بر تو اى همسر سرور فرستادگان، سلام بر تو اى مادر فاطمه زهرا سرور بانوان دو جهان، سلام بر تو اى نخست بانوى مؤمن، سلام بر تو اى آن كه دارائیش را در راه پیروزى اسلام و یارى سرور انبیا هزینه كرد و دشمنان را از او دور ساخت، سلام بر تو اى آن كه بر او جبرئیل درود فرستاد، و سلام خداى بزرگ را به او ابلاغ كرد، این فضل الهى گوارایت باد و سلام و رحمت و بركاتش بر تو باد.

 (فرازی از زیارتنامه حضرت خدیجه کبری علیهاالسلام)


*برگرفته ازسایت تبیان

[ پنجشنبه بیستم مرداد 1390 ] [ 11:38 ] [ یاس کبود ] [ ]
وقتی مثل نسیم می وزی،آرام لابه لای واژه های ذهنم چنگ می اندازی و میگذری...

هوایم پرازهوایت می شود...

خدااااااااااااااااااا!

واین منم مسحورواژه های تو!

وقتی توی لحظه لحظه هایم آیه می خوانی

من روبه قبله ایستاده ام

این روزهاگوش شده ام

می شنوم

عجیب صدای تورادرمیان تمام همهمه ها می شنوم

این تویی که سوره هارابرجان من تلاوت می کنی

ومن غربت روزهای عاشقی را

توی صندوق کتابت پنهان میکنم

تافقط توبدانی

جرم عاشقی سنگین است

درست هم وزن نام تو!

الله...

تمام این لحظه ها

این روزها

انتظاریک لحظه رامی کشد

همان لحظه ایی که ناگاه اقیانوس مهرتو

برزمین جاری می شود

لحظه هایی که باران آیه هایت

برسینه وسیع رسولت

بارید!

وحالابه یمن باران رحمتت

وبه یمن قرابت تلاوت واژهای بیتایت

درانتظارموعودم!

"السلام علیک یاتالی کتاب الله وترجمانه..."

[ دوشنبه هفدهم مرداد 1390 ] [ 11:45 ] [ یاس کبود ] [ ]
پاهايم به زمين چسيبيده

چون درخت كهنسالي كه ريشه هايش گريبان خاك را گرفته

و قصد دل كندن ندارد

به اين مي ماند كه چكش روزگار

مرا چون ميخي در اين نقطه از خاك فرو كرده باشد

حاليا پرواز

مفهوميست فراتر از ادراك من

و من به ياد ندارم آسمان را

اشتباه ميكردم...

پاهايم به زمين نچسبيده كه خود جزئي از زمين است

كه من جزئي از زمينم و گذر زمان، زمين را نميتواند تغيير دهد

تو اي پرستو... به رخم نكش پريدنت را

كه تمام عمر، تمام وجودم ، تماما تمناي پرواز بوده و بس

روزي كه دست عشق بشكند اين كالبد خاكي را

و بيرون كشد روحم از جسم

پرواز روح مرا خواهي ديد و خواهد شكست غرورت

كه من پروازي خواهم كرد نه چون تو

كه تا بالاي كوهها و جنگلها ميروي

نه تا ابرها

نه تا آبي آسمان

كه تا عرش

تا سدرة المنتهي
تا خود خدا پرواز خواهم كرد...
اینجاقلب سکوتی است که روزی هزاربارازدرون می شکندم ومن چون چشمه ای دوباره ازتوتصویرمی سازم...

آبگینه!

[ دوشنبه هفدهم مرداد 1390 ] [ 10:59 ] [ یاس کبود ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

اینجا درست درقلب توست
آنجاکه درانتظاری تاسلام دهی وبه این حرم امن الهی واردشوی
وبعد...بايدقفل اين نفس راشكست ورها شد
آغازسفرازهمين حريم كوچكيست كه درسينه ات مي تپد
وسماء،سماءپرازمحبت خالص خالق است
همه چیزسکوت است
آرام
خالص
بعدازکلی تقلاوناآرامی ناگاه ناباورانه می ایستی ومی نگری!
همه چیزپاک است پاک پاک
خوش به حال عشق
محبوب ناگاه شانه هایت رامیگیرد
اززیرخروارهاخاک بیرونت می کشد
وتوخیس، اززیراقیانوس ها سربرمی آوری
ونفس میکشی
همه چیزتغییرمی کند
حرم امن الهی
گسترده ترازآسمان
قنوت می خواند
امکانات وب